زندگی…

منتشرشده: 8 مه 2012 در چرند و پرند

من یکی جدن از زندگیم خسته شدم! همه چی باهم اتفاق میوفته یهو! خوب چرا این همه فشار باید با آدم بیادتو 18 سالگی؟

خسته شدم بابا,از 700 طرف به آدم فشار میاد! حکمتشو نمیفهمم! دلم یه موقع هایی از خدا میگیره با اینکه نمازش و میخونم,همه جا قبولش دارم و به همه هم میگم راجش و ازش دفاع میکنم اما نمیفهمم داستان چیه من انقد باید داغون باشم!

در حدی که ارزوی مرگ خودم و میکنم حتی!

حرف دیگه ای ندارم

منتشرشده: 27 آوریل 2012 در روزمره

داییم رفت! دلم میخواد تا صبح گریه کنم! دلم میخواس یرفتم میشستم پیشش! شب اول قبرشه سخته واسش!

چقد دلم واسه بچه هاش میسوزه! دختر کوچیکش پنجم دبستانِ.اون یکی دخترش کنکوریه! یعنی قراره بدون پدر بزرگ شه,بدون پدر عروس شه! ینی بچه هاش بابا بزرگ ندارن!

چقد سخته وقتی بهش فکر میکنم! وقتی فکر میکنم دیگه حسین شهبازی پا نمیشه! دیگه در مغازه نیس که باهاش بخندم! دیگه نیس بهم بگه مهندس!!

داغون شدم وقتی دیدم کف خونه آروم خوابیده دیگه بلند نیمشه!! داغون شدم وقتی دیدم کفنش کردن فرستادنش بیرون!!

انقد همه چی سریع گذشت که هنوز باورم نمیشه!! نمیتونم باور کنم داییم دیگه نیست! چقد زود رفت! جوون بود,چرا اخه؟

نمیخوام باور کنم! نمیخوم قبول کنم!

دیشب فهمیدم چقد تنهام! هیچکی و ندارم باهاش در و دل کنم بگم ناراحتم!! چقد سخته دورت انقد خالی باشه

دایی بهم سر بزن! بیا تو خوابم هر از گاهی! دلم خیلی واست تنگ میشه

خداحافظ

مرگ…

منتشرشده: 27 آوریل 2012 در خاطرات

همیشه میگفتن مرگ حقه! همیشه شنیده بودم تحمل مرگ اطرافیان سخته اما تا امروز نمیدونستم چقدر سخته!

دیشب داییم فوت کرد.داییم که خیلی دوسش داشتم با اینکه زیاد نمیدیدمش.نصف شبی زنگ زدن که داییم فوت کرده! هنوز تو شوک ام. باورم نمیشه! جوون بود,سنی نداشت. 47 سالش بود فقط…

خدایا حکمتش چی بوده نمیدونم اما جرا زن و بچش تنها موندم؟؟ چرا گذاش رفت؟ چرا 2تا دختراش و تنها گذاش؟؟

دفعه دومه برای یه اتفاق انقد گریه میکنم! اولیش رفتن دوست دخترم بود…

چقد سخته باور اینکه دیگه داییم نیست.دیگه نیست برم در مغازش باهم ایستک بزنیم! خیلی سخته بشینی فکر کنی که الان دیگه فقط یه دایی داری! به خودت بگی کاش میدیدمش! خیلی سخته که بشینی فکر کنی که آخرین بار 1 2 سال پیش بود که دیدیش و بعدش که تو خونش دیدیش ولی ……

خیلی سخته وقتی واسه اخرین بار داره از خونش میره بیرون زیر جنازش و گرفته باشی!

خیلی سخته وقتی نگاه کنی ببینی بچه کوچیکش وایساده بالا سرش با حسرت نگا میکنه و پیش خودت بگی طفلک باید یتیم بزرگ شه!!

اخه جوون بود که,چرا رفت؟؟ با این که زیاد نمیدیدمش اما خیلی دوسش داشتم! بچگیام خیلی بهم میرسید! خیلی دوستم داشت!همیشه میرفتم در مغازش کلی خرت و پرت میداد دستم میگفت برو به  بابا مامان ام سلام برسون! عید ام حتی نیمد خونمون!! دلم چقد واسش تنگ شده!!

بهم میگفت یه روز با یه گونی میخ میام باغتون باهم کلبه چوبی میسازیم! حیف که هیچ وقت نتونست بیاد!!

خیلی مهربون بود,خیلی شوخ بود! همیشه همه رو میخندوند!

دیشب وقتی جنازش و دیدم یه لحظه قفل کردم!پیش خودم گفتم دیگه دایی حسین هیچ وقت بلند نمیشه!! با خودم گفتم کاش همش یه شوخی باشه کاش دایی الان پاشه! همش نگاش میکردم شاید تکون بخوره! منتظر معجزه بودم

چقد سخته ببینی داییت , یکی از عزیزانت و دارن میشورن و همونج,ری آروم خوابیده اونجا تکون نمیخوره!

خیلی سخته وقتی وایسادی بالای قبر دارن داییت و میزارن اونتو صورتش و وا میکنن میبینی سرد و کfود اونجا دراز کشیده!! خیلی سخته وقتی ببینی بچه هاش دارن زار زار گریه میکنن!

خیلی تحمل نبودنش سخته واسم! خیلی دلم واسش تنگ میشه. دایی برگرد! دایی چرا رفتی آخه اخه چرا دایی.حداقل بیا به خوابم واسه بار آخر ببینمت دایی!

دایی خونه جدیدت راحت باشه برات! شب اول قبرت راحت بگذره! دایی هر از گاهی بیا به خوابم! بیا بهم سر بزن! دلم واست تنگ میشه!! خیلی دلم واست تنگ میشه

خداحافظ دایی خداحافظ….

سفرت به سلامت..

روحت شاد دایی

رفاقت…

منتشرشده: 26 آوریل 2012 در روزمره

بعضیا رفاقتشون به 100 تا رفاقت دیگه میارزه!

امروز بابک بدجوری رفاقتشو بهم ثابت کرد! قبلن ام کرده بود ولی امروز فهمیدم رفیق واقعی یعنی چی! فهمیدم رفیق کیه!

امروز بهم رفیق نبودن خیلیا ثابت شد!

امروز بابک بهم نشون  داد رفاقت یعنی چی! واقعا امروز احساس کردم یه داداش بزرگتر دارم که همیشه هوام و داره!

دم اونایی گرم که هوای آدم و دارن!

خاطره…

منتشرشده: 20 آوریل 2012 در خاطرات

نصف شبی اومدم بخوابم یهو یاد یه خاطره ای افتادم اصن خواب از کلم پرید کم مونده بزنم زیر گریه

تابستون بود,شهریور ماه بود که دوست دخترم رفته بود  مسافرت! رفته بود دوبی. یه هفته ای دوبی بود.هرشب زنگ میزدم هتلشون باهاش حرف میزدم.یه لذتی داشت که هیچ حرف زدنی نداشت.وقتی بعد از صدای رسپشن هتل با اون لهجه مسخرش, میگفت » بله؟ » کلی ذوق میکردم! هر روز کلی انتظار می کشیدم که شب بشه بره هتل زنگ بزنم بهش حرف بزنیم!

با اینکه زیاد اهل حرف زدن نبود و چیز خاصی نمی گفت اما همون شنیدن یه ذره صداشم دوس داشتم! هنوزم حاضرم زنگ بزنم فقط سکوت کنه ولی بدونم اونور تلفن هست! بودنش همیشه بهم آرامش میداد.آرامشی که با رفتنش با خودش برد…

یکی از بهترین خاطره های عمرمه این داستان! چقد دلم واسه صداش تنگ شده! 2 3 ماهی میشه صداشم نشنیدم حتی!:(

موقع خواب یهو یاد اون روزا افتادم دلم میخواست بزنم زیر گریه! چقدر خوب بودن…

کجاس؟؟

منتشرشده: 19 آوریل 2012 در روزمره

کجاس اونکه هنوز عاشقشم؟؟

کجاس اونکه هنوز عکسش بک گراندمه؟؟

کجاس اونکه هرشب چشامو میبندم به امید دیدن اون؟؟

انگاری به کل یادش رفته من کیم و چیم!

انگاری فراموش کرده روزی روزگاری «من» هم وجود داشتم!

عیب نداره…

بن بست…

منتشرشده: 19 آوریل 2012 در چرند و پرند

شاید که تو حق داری من کوچه ی بن بستم … بی پرده بگم بانو از دست خودم خستم